خاطراتی کوتاه – بسیجی شهید اسد ا.. برزگر

تلویزیون داشت صحنه هایی از عملیات خیبر را نشان می داد چشمم دنبال اسد بود یک لحظه دیدمش ذوق کردم خواستم همه را صدا کنم که دهانم همانطور باز ماند اسد داشت شعار (جنگ جنگ تا پیروزی ) می داد که تیر خورد و افتاد های های گریه ام بلند شد همسرم گفت چرا گریه میکنی گفتم چیزی نیست یاد اسد افتادم فردا رفتم سپاه مسئول تعاون گفت درست دیده ای پدر جان مدارکش رسیده بود چند روز بعد جنازه اش هم رسید

خاطراتی کوتاه از شهدای منطقه مارالان تبریز