خاطراتی کوتاه – بسیجی شهید اسد ا.. برزگر

0 0
Read Time:۲۶ Second

تلویزیون داشت صحنه هایی از عملیات خیبر را نشان می داد چشمم دنبال اسد بود یک لحظه دیدمش ذوق کردم خواستم همه را صدا کنم که دهانم همانطور باز ماند اسد داشت شعار (جنگ جنگ تا پیروزی ) می داد که تیر خورد و افتاد های های گریه ام بلند شد همسرم گفت چرا گریه میکنی گفتم چیزی نیست یاد اسد افتادم فردا رفتم سپاه مسئول تعاون گفت درست دیده ای پدر جان مدارکش رسیده بود چند روز بعد جنازه اش هم رسید

خاطراتی کوتاه از شهدای منطقه مارالان تبریز

Happy
Happy
۰ %
Sad
Sad
۰ %
Excited
Excited
۰ %
Sleepy
Sleepy
۰ %
Angry
Angry
۰ %
Surprise
Surprise
۰ %