خاطراتی کوتاه – بسیجی شهید بیوک افروزنده

0 0
Read Time:۳۶ Second

شب قبلش زنگ زده بود به مادرش و گفته بود حلالش کند و اینکه ارزویش شهادت است و از خواسته بود دعایش کند هواپیماها که پادگان شهید باکری دزفول را بمباران کردند چیزیش نشد چند نفری که مانده بودند خودشان رابه اب و اتش می زدند تا مجروحین را نجات دهند او هم همینطور تا اینکه متوجه شد چادر سید علی والایی که مریض بود و در چادر استراحت می کرد دارد می سوزد تکبیر گفت و رفت داخل چادر علی را کول کرد و اورد بیرون اما سیل ترکش هایی که به صورت و نخاع و پاهایش نشستند او را به دوستان شهیدش رساند دعای مادر چیزی نبود که رد خور داشته باشد

خاطراتی کوتاه از شهدای منطقه مارالان تبریز

Happy
Happy
۰ %
Sad
Sad
۰ %
Excited
Excited
۰ %
Sleepy
Sleepy
۰ %
Angry
Angry
۰ %
Surprise
Surprise
۰ %