خاطراتی کوتاه – بسیجی شهید جعفر جهانی

1 0
Read Time:۴۵ Second

پای پیاده به گلزار شهدای وادی رحمت تبریز رفته و برگشته بود گفتم چرا پیاده نگفتی اتفاقی برایت می افتد وادی رحمت ان روزها خیلی از شهر دور بود و برای نوجوانی به سن او خطرناک دعوایش کردم گفت مادر من همه جا پیاده می روم شما نگران نباشید دوستانش چیزهایی لو داده بودند گفتم چرا مگر من به تو پول نمی دهم گفت چرا ولی جمعشان می کنم برای کمک به جبهه از حرفهایم شرمنده شدم انقدر که وقتی خواست برو جبهه اجازه دادم وقتی دوست داشت برود چرا مانعش می شدم رفت و یک دل سیر جبهه ماند چیزی حدود بیست سال پیکرش که برگشت یکراست رفت گلزار شهدای وادی رحمت گفتم جعفر این بار دیگر پای پیاده لازم نیست بیایی پول نداری نداشته باش این همه دوست و اشنا داری که تو را روی دوششان می اورند
رسیدن بخیر مادر!!

خاطراتی کوتاه از شهدای منطقه مارالان تبریز

Happy
Happy
۰ %
Sad
Sad
۰ %
Excited
Excited
۰ %
Sleepy
Sleepy
۰ %
Angry
Angry
۰ %
Surprise
Surprise
۰ %