خاطراتی کوتاه – بسیجی شهید جعفر قنبری

0 0
Read Time:۳۸ Second

شبها دیر به خانه می امد می دانستم که به پایگاه می رود نا اینکه روزی حساس شدم و گفتم بروم ببینم که چکار می کند نصف های شب بود که وارد پایگاه شدم دیدم که بچه ها استراحت می کنند او را ندیدم حساسیتم بیشتر شد وقت نماز صبح رسیده بود وضو گرفته وارد مسجد شدم و در ان هنگام دیدم که گوشه مسجد جعفر مشغول راز و نیاز با معبود خویش است از خودم شرمنده شدم تا نمازش تمام شود صبر کردم سپس به او گفتم که وقت نماز صبح است جلو بایست و امام جماعت باش و انقدر اصرار کردم که بلاخره قبپل کرد و نماز صبحم رابه پسرم اقتدا کردم لذت ان نماز هرگز از یادم نمی رود

خاطراتی کوتاه از شهدای منطقه مارالان تبریز

Happy
Happy
۰ %
Sad
Sad
۰ %
Excited
Excited
۰ %
Sleepy
Sleepy
۰ %
Angry
Angry
۰ %
Surprise
Surprise
۰ %