خاطراتی کوتاه – بسیجی شهید جعفر قنبری

شبها دیر به خانه می امد می دانستم که به پایگاه می رود نا اینکه روزی حساس شدم و گفتم بروم ببینم که چکار می کند نصف های شب بود که وارد پایگاه شدم دیدم که بچه ها استراحت می کنند او را ندیدم حساسیتم بیشتر شد وقت نماز صبح رسیده بود وضو گرفته وارد مسجد شدم و در ان هنگام دیدم که گوشه مسجد جعفر مشغول راز و نیاز با معبود خویش است از خودم شرمنده شدم تا نمازش تمام شود صبر کردم سپس به او گفتم که وقت نماز صبح است جلو بایست و امام جماعت باش و انقدر اصرار کردم که بلاخره قبپل کرد و نماز صبحم رابه پسرم اقتدا کردم لذت ان نماز هرگز از یادم نمی رود

خاطراتی کوتاه از شهدای منطقه مارالان تبریز