خاطراتی کوتاه – بسیجی شهید جواد پیشنمازی

همه بچه هایم همزمان جبهه بودند ته تغاری هم می دانستم که انجا همیشه پی کارهای خطرناک است تخریبچی و اطلاعاتی و از این کارها بار اخر که مجروح شد از بیمارستان امد خانه و چند روزی خوابید هی نشستم و به گوشش خواندم که حداقل تو بمان داداش هایت هستند و همین برای تکلیف یک خانواده کافی است روزهای اول گوش می داد و چیزی نمی گفت بعد طاقتش طاق شد و گفت مگر ثواب برادر هایم را می نویسند به نام من اخرت انها مهم است و اخرت من نه تو میخواهی من سعادتمند نشوم چرا من بمانم چرا زورت فقط به من می رسد حرفمان شد و پاشد رفت خوابید روی خاک باغچه حیاطمان گفت اینجا بخوابم بهتر است قلق ام را خوب می دانست و تحمل ناراحتی شان را نداشتم گفتم باشه برو ولی این همه از شهادت حرف نزن نا سلامتی من مادرم جلوی من این همه صحبت از شهید شدن نزنید دلم برایش ریش می شود گوش نکرد هی از شهادت اقا مهدی باکری گفت و اینکه خدا ما را نیافریده تا در بستر بمیریم و از این حرفها

خاطراتی کوتاه از شهدای منطقه مارالان تبریز