خاطراتی کوتاه – بسیجی شهید حاج یوسف جانفشان

0 0
Read Time:۳۲ Second

شهید عباسعلی اسدی را همه دوست داشتند انقدر که وقتی رفت برای اموزش هم دایش و هم پدرش به او ملحق شدند و امدند پادگان دو پیر مرد سنشان بالا بود که معروف شدند به حبیب ابن مظاهرها شهید که شد پر واقعا شکست ولی دایی بیشتر بی تابی می کرد و وقتی همه رفتند خودش را روی قبر او انداخت و انقدر گریه کرد که مجبور شدم به زپر بلندش کنم می گفت نگران نباش خودم راهت را ادامه می دهم خدا بخواهد می ایم پیش تو همین طور هم شد زیاد طول نکشید که برای همیشه رفت پیش خواهر زاده

خاطراتی کوتاه از شهدای منطقه مارالان تبریز

Happy
Happy
۰ %
Sad
Sad
۰ %
Excited
Excited
۰ %
Sleepy
Sleepy
۰ %
Angry
Angry
۰ %
Surprise
Surprise
۰ %