خاطراتی کوتاه – بسیجی شهید رجب شکرپور

0 0
Read Time:۴۶ Second

برای ثبت نام امده بود پایگاه‌ شهید بهشتی سبیل های بلندی داشت و یقه پیراهنش تا سه دکمه باز بود نمی دانستیم با این سر و وضعش چرا به انجا امده است وقتی گفت می خواهد جبهه برود شوکه شدیم گفتیم برو خبرت می کنیم شب در موردش مشورت کردیم تصمیم گرفتیم بپذیریم شاید معنویت محیط جبهه تغییرش بدهد بعد از دوره اموزش جزو نیروهایی بود که برای عملیات رمضان اعزام شدند به خاطر شحاعتی که داشت یکی از بهترین ارپی چی زنهای منطقه شد انقدر تانک زده بود که ان منطقه به نام وی شناخته می شد از جذب شدنش به بسیج دیدن اموزش و شهید شدنش بیشتر از یک ماه طول نکشید اما انقدر تغییر کرده بود که شده بود رجب دیگر انقدر برای شهادت عجله داشت که حتی فرصت تهیه عکس جدیدش را نیافت و با همان تیپ قبلی نشست گوشه اعلامیه اش

خاطراتی کوتاه از شهدای منطقه مارالان تبریز

Happy
Happy
۰ %
Sad
Sad
۰ %
Excited
Excited
۰ %
Sleepy
Sleepy
۰ %
Angry
Angry
۰ %
Surprise
Surprise
۰ %