خاطراتی کوتاه – بسیجی شهید سید رضی قریشی

0 0
Read Time:۳۱ Second

از مدرسه که برگشت گریه می کرد هول کردم پدر و برادرش جبهه بودند فکر کردم برای انها اتفاقی افتاده است باز بهانه جبهه را گرفته بود و اینکه همه دوستانش دارند می روند و او مانده است مسولیت خانواده با او بود و نمی شد برود مادر گفت صبر کن پدر و برادرت بیایند بعد برو روز دوم عید وقتی پدر و برادرم به مرخصی امده بودن سید رضی از طرف بسیج به جبهه مهاباد رفت گفت شما خواستید بمانید خواستید بروید خدا را دست کم گرفته اید خودش خالق و نگهدار خانواده است به او توکل کنید

خاطراتی کوتاه از شهدای منطقه مارالان تبریز

Happy
Happy
۰ %
Sad
Sad
۰ %
Excited
Excited
۰ %
Sleepy
Sleepy
۰ %
Angry
Angry
۰ %
Surprise
Surprise
۰ %