خاطراتی کوتاه – بسیجی شهید سید کاظم قریشی

0 0
Read Time:۲۹ Second

راضی نمی شدند برود جبهه دو برادر و پدر در جبهه انقدر رفت و امد که اجازه دادند تا گروهی رابه جبهه ببرد به شرطی که در عملیات شرکت نکند رفته بود ودر شب اپل عملیات شهید شده بود پدرش را نتوانستیم خبر کنیم در تشییع جنازه حضور نداشت وقتی پدرش را دیدم زبانم بند امد گفت در نبود من تشییع جنازه پسر را خوب برگذار کردید افتادم به پاهایش گفتم باور کنید شرط کرده بودیم…بلند کرد رویم را بوسید گفت ناراحت نباش می دانستم کاظم رفتنی است

خاطراتی کوتاه از شهدای منطقه مارالان تبریز

Happy
Happy
۰ %
Sad
Sad
۰ %
Excited
Excited
۰ %
Sleepy
Sleepy
۰ %
Angry
Angry
۰ %
Surprise
Surprise
۰ %