خاطراتی کوتاه – بسیجی شهید صمد پاشایی

مسوول پایگاه‌ مسجد محله بود دوباره امد و نشست و گریه کرد گفتم باز چه شده همیشه می گفت تا کی باید فقط اعلامیه شهدا رو بچسبانم و در مراسمشان شرکت کنم گفتم فعلا از دست تو همین بر می اید همین هم پیش خدا کم ارزشی نداره می دانستم که اتشش را با این حرفها نمی شود خاموش کرد دیگر طاقت ماندن نداشت درس را نیمه تمام رها کرد و رفت جبهه

خاطراتی کوتاه از شهدای منطقه مارالان تبریز