خاطراتی کوتاه – بسیجی شهید علیرضا باروقی

0 0
Read Time:۵۴ Second

چهارده ساله بود که وارد سپاه شد هنوز جنگ شروع نشده بود با اصرار رفت تکاب و نزدیک دو ماه انجا ماند تا اینکه جنگ شروع شد سپاه تبریز داشت اولین گروهش را اماده اعزام می کرد در سپاه توی اتاقم بودم که امد نرسیده شروع کرد گریه کردن اینکه همه دارند می روند و فقط مرا نمی برند و فرار می کنم و از این حرفها علیرضا برادر کوچکم بود و نمی خواستم ناراحت شود هر چه خواستم بهش بفهمانم که سنش خیلی کم است قبپل نکرد انقدر گریه کرد که دل من هم به حالش سوخت رفتم وساطت کردم و پیش چند نفر رو انداختم تا بلاخره راهی شد
کمی مانده به بستان خمپاره های دشمن می ایند استقبالشان از اتوبوس پیاده می شوند و هر کدام می روند گوشه ای شدت خمپاره ها انقدر بوده که اول پای علیرضا قطع می شود و بعد نارنجک هایی که به کمر بسته بود منفجر می شوند خیلی عجله داشت برای این لحظه از همه ما سبقت گرفت و شد اولین شهید تبریزی در دفاع مقدس

خاطراتی کوتاه از شهدای منطقه مارالان تبریز

Happy
Happy
۰ %
Sad
Sad
۰ %
Excited
Excited
۰ %
Sleepy
Sleepy
۰ %
Angry
Angry
۰ %
Surprise
Surprise
۰ %