خاطراتی کوتاه – بسیجی شهید فیروز خدایی

0 0
Read Time:۳۶ Second

همراه و محافظ ایت ا…قاظی بود وقتیکه ان عالم و مجاهد نستوه با اتش زهر آگین منافقین از خدا بی خبر شهید شدند رفت جبهه به زور برایش زن گرفتیم تا پابندش کنیم بماند در دوران نامزدی اش دو بار مجروح شد گفتم دیگر نرو قطع عضوی چیزی می شوی نا سلامتی میخواهی داماد شوی خندید گفت مطمئن باش من هیچ وقت مجروح نمی شوم رفت و مجروح برگشت گفتم مگر نگفته بودی…..گفت قرارمان با خدا این نبود عهد کرده بودم شهید بشوم عروسی اش را برگزار کردیم باز هم رفت دخترش شش ماهه شده بود که خدا به عهدش وفا کرد قسمت این بود که یادگاری از فیروز برایمان باقی بماند

خاطراتی کوتاه از شهدای منطقه مارالان تبریز

Happy
Happy
۰ %
Sad
Sad
۰ %
Excited
Excited
۰ %
Sleepy
Sleepy
۰ %
Angry
Angry
۰ %
Surprise
Surprise
۰ %