خاطراتی کوتاه – بسیجی شهید قربان کنعانی

0 0
Read Time:۲۸ Second

زمان طاغوت کارگر گارگاه کفاشی بود همکارش شراب خوار بود گفته بود حاضرم شش ماه حقوق خودم رابه او بدهم تا دیگر او شراب خواری نکند او هم پذیرفته بود جنگ که شروع شد داوطلبانه رفت جبهه فرمانده اش گفته بود حق نداری بری خط مقدم تو مسولیت سه بجه را داری این حرف خیلی قربان را رنجانده بود هی می نشست و پا می شد و غرولند می کرد که من برای جنگ امده ام ناسلامتی من بسیجی ام و اگر دنبال استراحت بودم در تبریز می ماندم

خاطراتی کوتاه از شهدای منطقه مارالان تبریز

Happy
Happy
۰ %
Sad
Sad
۰ %
Excited
Excited
۰ %
Sleepy
Sleepy
۰ %
Angry
Angry
۰ %
Surprise
Surprise
۰ %