خاطراتی کوتاه – بسیجی شهید مهدی فایطونچی

0 0
Read Time:۵۳ Second

جنگ که شروع شد نه سالش بود پدر همراه برادر بزرگمان جبهه بودند دوسال بعد برادر بزرگمان شهید شدند هنوز پدر انجا بود و نمی شد حرف از جنگ زد دوسال بعد هم پسر خاله مان شهید شد سیزده ساله بود و خیلی ها رو می شناخت که با این سن کم توی جبهه بود پانزده سالش که شد دیگر نتوانست تحمل کند مادرش را کلافه کرد تا بلاخره اجازه گرفت جمعی گردان تخریب بود که زخمی شد و برگشت تبریز زخمش چنان کاری بود که مدتها نتوانست برگردد جبهه و فعالیتش منحصر شده بود و به پایگاه و مسجد محل در عملیات کربلای پنچ جزء غواصان دریا دل شد خط شکن بودن دل شیر می خواست که مهدی داشت گلوله خورده بود سرش و همان دم شهید شده بود دوست داشتیم بعد ان یکی برادرمان مهدی بماند ولی او ماندنی نبود همان سالهای اول جنگ در انشایی با موضوع می خواهید در اینده چه کاره شوید نوشته بود می خواهم راه برادر شهیدم را ادامه بدهم و شهید شوم

خاطراتی کوتاه از شهدای منطقه مارالان تبریز

Happy
Happy
۰ %
Sad
Sad
۰ %
Excited
Excited
۰ %
Sleepy
Sleepy
۰ %
Angry
Angry
۰ %
Surprise
Surprise
۰ %