خاطراتی کوتاه – بسیجی شهید مهدی پیشقدم

0 0
Read Time:۲۶ Second

حریفش نبودم نمی توانستم مانع ثبت نامش بشوم نه اموزش و نه حالا که برگه اعزامش را میخواست بگیرد گفتم ایمان تو قویتر از من بود هرکاری خواستی کردی الان هم اجازه لازم نیست سر خود برو همین جپری نرفت انقدر صحبت کرد تا رضایتم را گرفت چند روز بعد زنگ زد و گفت کردستان هست و پانزده رپز نی اید به مرخصی رپز پانزدهم جنازه اش برگشت مادر به فدایش من که راضی بودم چرا موقع اعزام انقدر اذیتش کردم

خاطراتی کوتاه از شهدای منطقه مارالان تبریز

Happy
Happy
۰ %
Sad
Sad
۰ %
Excited
Excited
۰ %
Sleepy
Sleepy
۰ %
Angry
Angry
۰ %
Surprise
Surprise
۰ %