خاطراتی کوتاه – بسیجی شهید پرویز خراسانی

0 0
Read Time:۴۴ Second

گفت پسرت عاشق شده او را به سوگلی اش برسانید والا ناراحتی دیگر ندارد به بهانه درد سینه برده بودمش دکتر کسی رازش را نمی دانست من هم جرات نکردم به او بگویم می دانم (یا من اسمه دوا و ذکره شفاء) دست به دامان خدا و معصومین شدم خدایا پرویز خوب شود مثل شمع اب می شد کم کم سر صحبت را باز کردم گفتم دردت بی درمان است یک کلمه بگو چه می خواهی خودم کارها را رو به راه می کنم گفت نمی کنی قسم خوردم می کنم گفت عشق من جبهه است می خواستم بگویم اما می دیدم در سختی هستید انصاف نیست بگذارم بروم قسم خورده بودم گذاشتم برود بعد هم که در منطقه پنجوین در پاکسازی میدان مین شهید شد زیاد ناراحت نشدم گفتم دردی که او داشت حتما با شهادت مداوا می شد

خاطراتی کوتاه از شهدای منطقه مارالان تبریز

Happy
Happy
۰ %
Sad
Sad
۰ %
Excited
Excited
۰ %
Sleepy
Sleepy
۰ %
Angry
Angry
۰ %
Surprise
Surprise
۰ %