خاطراتی کوتاه – بسیجی شهید پرویز خراسانی

گفت پسرت عاشق شده او را به سوگلی اش برسانید والا ناراحتی دیگر ندارد به بهانه درد سینه برده بودمش دکتر کسی رازش را نمی دانست من هم جرات نکردم به او بگویم می دانم (یا من اسمه دوا و ذکره شفاء) دست به دامان خدا و معصومین شدم خدایا پرویز خوب شود مثل شمع اب می شد کم کم سر صحبت را باز کردم گفتم دردت بی درمان است یک کلمه بگو چه می خواهی خودم کارها را رو به راه می کنم گفت نمی کنی قسم خوردم می کنم گفت عشق من جبهه است می خواستم بگویم اما می دیدم در سختی هستید انصاف نیست بگذارم بروم قسم خورده بودم گذاشتم برود بعد هم که در منطقه پنجوین در پاکسازی میدان مین شهید شد زیاد ناراحت نشدم گفتم دردی که او داشت حتما با شهادت مداوا می شد

خاطراتی کوتاه از شهدای منطقه مارالان تبریز