خاطراتی کوتاه – جهادگر شهید جواد افشردی

0 0
Read Time:۳۷ Second

وسط زمستان بود و صبح زود در خانه را زدند جواد بود رنگ به چهره نداشت پرسیدم چه شده داشت از حال می رفت گفت برایتان از جبهه یک سوغاتی اوردم دستش را جلوی سینه اش گرفته بود و تکان نمی داد گفتم چرا انجا رفتی بیمارستان معلوم بود درد می کشد اما باز هم لبخند می زد گفت نمی خواستم مثل دفعه قبل پدر را به زحمت بیندازم گلوله ای در ارنجش گیر کرده بود خیلی طول کشید تا حالش خوب شود می گفت مخواهد برود اما نمی توانست اسلحه بردارد از طریق جهاد رفت به واحد مهندسی قرارگاه کربلا ارام و قرار نداشت در فاو که بود با بمباران عراقی ها به ارزویش رسید

خاطراتی کوتاه از شهدای منطقه مارالان تبریز

Happy
Happy
۰ %
Sad
Sad
۰ %
Excited
Excited
۰ %
Sleepy
Sleepy
۰ %
Angry
Angry
۰ %
Surprise
Surprise
۰ %