Read Time:19 Second
برای اعزام ثبت نام کرده بود همسرش که خبردار شد شروع به شیون و زاری کرد محمد صادق نتوانست برود یار دوم امد باز همان ماجرا بار سوم که امد ما خندیدیم گفتم چرا منصرف نمی شوی گفت نمی توانستم بمانم بلاخره راضیش کردم گفتیم بچه گفت او را به مادرم سپردم و هر دویشان را بخدا
خاطراتی کوتاه از شهدای منطقه مارالان تبریز