خاطراتی کوتاه – سرباز شهید فیروز رزاقی

0 0
Read Time:۴۲ Second

گفتم تو هنوز بچه ای وظیفه نداری اینجوری برا فقرا دل بسوزانی و فکرشان را بکنی قبول نمی کرد شده بود غصه کش تمامی خانواده هایی که هر کدام به نوعی مشکل داشتند خیلی زود مرد شده بود هنوز جنگ نشده بود که با دوستانش گروهی می رفتند برای کارگری و مزدشان را جمع می کردند روی هم و به خانواده های فقیر کمک می کردند یک بار تا ظهر ایستاده بود توی صف نفت نداریم و وقتی بر گشت دست خالی بود گفتم چرا نگرفتی خانه نفت نداریم گفت نوبت من که رسید گالن هایم را پر کردم بعد نفت تمام شد من هم نفتم را دادم به مادر و بچه ای که داشتند از سرما می لرزیدند من می توانم فردا دوباره برم تا ظهر توی صف باشم ولی انها نمی توانند

خاطراتی کوتاه از شهدای منطقه مارالان تبریز

Happy
Happy
۰ %
Sad
Sad
۰ %
Excited
Excited
۰ %
Sleepy
Sleepy
۰ %
Angry
Angry
۰ %
Surprise
Surprise
۰ %