خاطراتی کوتاه – سرباز شهید محمد کازانی

0 0
Read Time:۴۰ Second

در بانه به کمین کومله ها افتادیم سوار امبولانس بودیم و گلوله ها از هر طرف می بارید همه شهید شدند جز من ومحمد که به شدت زخمی شده بود محمد با هر تیری که میخورد ذکر میگفت به سختی نفس می کشید گفت مرا بر گردان به سمت عراق تا حداقل رویم به سوی کربلا باشد متوسل شدیم به سیدالشهدا و هر دو گریه کردیم بعد شروع کرد به نماز چه نمازی که هر لحظه خونش بیشتر روی زمین جاری می شد و صدایش ضعیف تر صبح وقتی دمکرات ها رسیدن بالای سرمان لبهای محمد باز هم باز و بسته می شد و صدای ذکر یا زهرا به گوش می رسید دیدم که ملعون سرنیزه اش را روی گلویش فشرد و صدا به آرامی خاموش شد.

خاطراتی کوتاه از شهدای منطقه مارالان تبریز

Happy
Happy
۰ %
Sad
Sad
۰ %
Excited
Excited
۰ %
Sleepy
Sleepy
۰ %
Angry
Angry
۱۰۰ %
Surprise
Surprise
۰ %