خاطراتی کوتاه – سرباز شهید محمد کازانی

در بانه به کمین کومله ها افتادیم سوار امبولانس بودیم و گلوله ها از هر طرف می بارید همه شهید شدند جز من ومحمد که به شدت زخمی شده بود محمد با هر تیری که میخورد ذکر میگفت به سختی نفس می کشید گفت مرا بر گردان به سمت عراق تا حداقل رویم به سوی کربلا باشد متوسل شدیم به سیدالشهدا و هر دو گریه کردیم بعد شروع کرد به نماز چه نمازی که هر لحظه خونش بیشتر روی زمین جاری می شد و صدایش ضعیف تر صبح وقتی دمکرات ها رسیدن بالای سرمان لبهای محمد باز هم باز و بسته می شد و صدای ذکر یا زهرا به گوش می رسید دیدم که ملعون سرنیزه اش را روی گلویش فشرد و صدا به آرامی خاموش شد.

خاطراتی کوتاه از شهدای منطقه مارالان تبریز