خاطراتی کوتاه – فرمانده شهید سردار حبیب پاشایی

هر بچه ای را که می دیدم خصوصا بچه های رزمنده را می گفت شبیه بابک ماست اما حبیب بود و هزار و یک جور طنز و شوخی مدت‌ها بود که بیرون نرفته بودیم و دنبال بهانه ای بودیم که از اقا مهدی باکری مرخصی بگیریم رفتم پیش اقا مهدی و گفتم حبیب میخواد بره بابک رو ببینه اوهم بدون معطلی موافقت کرد و چند روز مرخصی داد اول رفتیم جماران برای زیارت حضرت امام و دوسه روز هم رفتیم تبریز و بعد بر گشتیم منطقه
حبیب در عملیات مسلم بن عقیل شهید شد من هم به شدت زخمی شدم بعدها با اقا مهدی سوار تویوتا بودیم که پرسید راستی از خانواده حبیب چه خبر باباک چطوره گفتم حبیب هنوز ازدواج نکرده بود شوخی های حبیب در ذهنم مرور شد و خندیدم اقا مهدی هم متوجه قضیه شد و خندید فضای غم باری که ماشین را که گرفته بود از بین رفت حبیب باز کار خودش را کرده بود هر کجا بود خنده هم بود

خاطراتی کوتاه از شهدای منطقه مارالان تبریز