خاطراتی کوتاه – فرمانده شهید سردار نادر برپور

0 0
Read Time:۵۰ Second

در مهر ماه سال ۱۳۵۹ برای بررسی و شناسایی منطقه رفته بودیم بر سرمان باران توپ و خمپاره می بارید احمدگلچین تیز و تند می راند و به گلوله ها جا خالی می داد نزدیک پل سابله ماشین را نگه داشتیم تا بقیه راه را پیاده برویم انقدر سریع محاصره شدیم که نتوانستیم دست به اسلحه ببریم عراقی ها ما را زیر مشت و لگد گرفتند لباس فرم سپاهی نادر و احمد انها را حساس کرده بود انقدر مارا زدند که خودشان خسته شدند ما را پشت ماشین انداختند و بردند با مشت و لگد از ماشین پیاده شدیم سر و صورتمان پر از خون بود از صحبتهای عراقی‌ها می شد فهمید که در العماره هستیم به نادر گفتم حالا چطور نماز بخوانیم به هر زحمتی بود دستهایمان را به خاک رساندیم و تیمم کردیم نادر گفت سید تیمم هم می کنیم ولی ما وضویمان را با خون گرفته ایم واقعا حال ان نماز را هیچ وقت دیگری تجربه نکرده ام

خاطراتی کوتاه از شهدای منطقه مارالان تبریز

Happy
Happy
۰ %
Sad
Sad
۰ %
Excited
Excited
۰ %
Sleepy
Sleepy
۰ %
Angry
Angry
۰ %
Surprise
Surprise
۰ %