خاطراتی کوتاه – پاسدار شهید احد سلوب

0 0
Read Time:۴۰ Second

مربی اموزش نظامی بود اما مدت ها بود هوای شرکت در عملیات افتاده بود توی سرش خیلر پیش رو بود اما اقا مهدی باکری وظایفی مهم تر از حضور در عملیات برایش تعیین کرده بود او را به واحد اطلاعات فرستاد برای شناسایی مواضع دشمن رفته بودیم موقعیت ما لو رفت سریع گزارش دادیم و محور شناسایی را عوض کردیم اتش از زمین و هوا داشت می ریخت چپیدم توی یک سنگر گفت بهتر است هر کدام از ما در سنگری جداگانه مستقر شویم تا اینکه همه در یک جا باشیم این را گفت و از سنگر خارج شد و خزید توی یک سنگر دیگر اتش مثل تگرگ بر سرمان می بارید خمپاره ای سنگرش را ویران کرد دویدم بیرون همانجا در سنگرش اسمانی شده بود

خاطراتی کوتاه از شهدای منطقه مارالان تبریز

Happy
Happy
۰ %
Sad
Sad
۰ %
Excited
Excited
۰ %
Sleepy
Sleepy
۰ %
Angry
Angry
۰ %
Surprise
Surprise
۰ %