خاطراتی کوتاه – پاسدار شهید سردار محمد رضا باصر

0 0
Read Time:۴۰ Second

فصل زمستان بود و زمین پر از برف و یخ پایش سر خورده و افتاده بود توی جوی پر از برف پر از برف و یخ و به هر جان کندنی بود لرزان و یخ بسته خودش را رسانده بود هیات سخنرانی را که شروع کرد یخ پاهایش شروع کرد به اب شدن چک چک اب را می دیدیم که از زیر شلوارش جاری بود سر پا حرف می زد و لرزیدنش کاملا معلوم بود بعد از هیات ماجرا را تعریف کرد گفتم باید بر می گشتی خانه حتما حسابی مریض خواهی شد گفت این دوستان بعد از یک هفته انتظار با کلی امید و حاجت می ایند هیات و مثلا عشق سخنرانی های مرا دارند چرا بخاطر یک مشکل کوچک راحت طلبی کنیم و نیایم پیششان

خاطراتی کوتاه از شهدای منطقه مارالان تبریز

Happy
Happy
۰ %
Sad
Sad
۰ %
Excited
Excited
۰ %
Sleepy
Sleepy
۰ %
Angry
Angry
۰ %
Surprise
Surprise
۰ %