خاطراتی کوتاه – پاسدار شهید علیرضا اشرفی لاله

0 0
Read Time:۳۲ Second

اوایل جنگ بود در جبهه اتش سوزی مهیبی شده بود همه می ترسیدند ان طرف اتش پر بود از سلاح های جنگی و مواد محترقه و مهمات بچه ها از محل فاصله گرفتند نیروهای اتش نشانی هم وقتی فهمیدند محل پر از مهمات است پا به فرار گذاشتند اتش هر لحظه بزرگتر می شد امید خود را از دست داده بودیم که او از راه رسید
لبخند بر لب داشت گفت سرباز اسلام و ترس چهار نفر بودیم و یک انبار مهمات رفت جلو ما هم رفتیم انقدر تقلا کردیم که اتش در یک قدمی مهمات مهار و خاموش شد

خاطراتی کوتاه از شهدای منطقه مارالان تبریز

Happy
Happy
۰ %
Sad
Sad
۰ %
Excited
Excited
۰ %
Sleepy
Sleepy
۰ %
Angry
Angry
۰ %
Surprise
Surprise
۰ %