خاطراتی کوتاه – پاسدار شهید مهدی تجلایی

1 0
Read Time:۲۱ Second

مهدی امده خانه ما مدتی بود پایش زخمی شده بود وامده بود دیدن برادرش علی خواست که برود علی تعارفش نکرد بماند ناراحت شدم گفتم با این حال امده بود دیدنت نگهش نداشتی برای ناهار گفت مهدی پیش من پایش را دراز نمی کند اگر اصرار می کردم بماند می ماند و با وجود ترکش پایش حتما معذب می شد برای همین نخواستم بماند

خاطراتی کوتاه از شهدای منطقه مارالان تبریز

Happy
Happy
۰ %
Sad
Sad
۰ %
Excited
Excited
۰ %
Sleepy
Sleepy
۰ %
Angry
Angry
۰ %
Surprise
Surprise
۰ %