مرور رده

خاطرات و دل نوشته

خاطراتی کوتاه – بسیجی شهید سید کاظم قریشی

راضی نمی شدند برود جبهه دو برادر و پدر در جبهه انقدر رفت و امد که اجازه دادند تا گروهی رابه جبهه ببرد به شرطی که در عملیات شرکت نکند رفته بود ودر شب اپل عملیات شهید شده بود پدرش را نتوانستیم خبر کنیم در تشییع جنازه حضور نداشت وقتی پدرش را…

خاطراتی کوتاه – بسیجی شهید محمد گله گردی

دل پری از ماموران رژیم طاغوت پهلوی داشت دنبال فرصتی بود که بتواند انتقام ظلم شاه را از انها بگیرد کار ساختمانی داشتیم رفته بودیم کارگر بیاوریم ماموران شهربانی داشتند گارگران را اذیت می کردند همین قضیه بهانه ای شد که با ان هیکل ورزیده اش یکی…

خاطراتی کوتاه – بسیجی شهید مهدی فایطونچی

جنگ که شروع شد نه سالش بود پدر همراه برادر بزرگمان جبهه بودند دوسال بعد برادر بزرگمان شهید شدند هنوز پدر انجا بود و نمی شد حرف از جنگ زد دوسال بعد هم پسر خاله مان شهید شد سیزده ساله بود و خیلی ها رو می شناخت که با این سن کم توی جبهه بود…

خاطراتی کوتاه – بسیجی شهید سید رضی قریشی

از مدرسه که برگشت گریه می کرد هول کردم پدر و برادرش جبهه بودند فکر کردم برای انها اتفاقی افتاده است باز بهانه جبهه را گرفته بود و اینکه همه دوستانش دارند می روند و او مانده است مسولیت خانواده با او بود و نمی شد برود مادر گفت صبر کن پدر و…

خاطراتی کوتاه – انقلابی شهید جلیل فیض اله زاده

روز ششم بهمن ۱۳۷۵ بود داشتیم مجسمه شاه را در میدان ساعت پایین می کشیدیم شور و شوق زیادی داشت مجسمه که افتاد زمین مردم هوار کشتید شعار دادند ماموران شهربانی انگار که از داخل ساختمان شهرداری تمام قضایا را زیر نظر داشتند سر خیابان تربیت که…

خاطراتی کوتاه – جهادگر شهید مهدی فتاح مفتح

عاشق اهلبیت (ع) بود و با جان و دل به سیدالشهدا (ع) عشق می ورزید و عاشقانه در هیات جانفشانی می کرد از تعمیرات و تکمیل چراغ ها و تاسیسات برقی گرفته تا حجله مهتابی که روی چرخ دستی درست کرده بود به بچه‌ها گفته بود اگر شدم عکسم را وسط این مهتابی…

خاطراتی کوتاه – سرباز شهید سید رضا علوی میلانی

گفتم سنندج نرو خطرناک است ام می دانستم شجاع است و از پس اش بر می اید رفت در سنندج به کمین کوموله ها افتاده بود فهمیده بودند گروهبان است گروهبان شدنش رابه من نگفته بود بعدها فهمیدم خواسته بودند اطلاعاتش را لو نره مقاوت کرده بود و کوموله ها…

خاطراتی کوتاه – بسیجی شهید قوچعلی عهدنو

نیرو کم بود هواپیما ها داشتند منطقه را شخم می زدند ترکش خورد فرق سرش نشست گفت من همینجا می نشینم شما بروید جلو برگشتنی مرا هم با خودتان می برید عقب نتوانسته بود صبر کند سینه خیز رفته بود سمت کربلا بالای سرش که رسیدند خون سرش صورتش را خضاب…

خاطراتی کوتاه – بسیجی شهید عبداکریم عبدی

زخم هایش خوب شده بود اما هنوز اثار موج گرفتگی باقی بود و پرده گوش راست کاملا پاره شده بود اصرار می کرد ترخیص شود اما دکترها اجازه نمی دادند بلاخره از بیمارستان بیرون امد و مستقیم رفت سراغ تلفن تا به مادرش زنگ بزند مادر گفت زخمی شده ای به من…

خاطراتی کوتاه – بسیجی شهید علیرضا طلوعی

در حسرت مانده بودم که یک بار برای نماز صبح بیدارش کنم خودش قبل از همه بیدار می شد و کل خانواده را او بیدار می کرد بیشتر وقتش در مسجد و پایگاه بود و شبها تا صبح درس می خواند برای اینکه برای اینکه نور چراغ گرد سوز ما را اذیت نکند دور چراغ…